عشق من چرا تنهام گذاشتی

شعر و عکس

شعر خیلی زیبا از مریم حیدر زاده

روزای خیلی طلایی یادته؟

روزای خیلی طلایی یادته؟ روز ترس از جدایی، یادته؟

روز تمرین اشاره یادته؟ شب چیدن ستاره یادته؟

شعرای کتاب درسی یادته؟ یادته گفتی می ترسی ،یادته؟

عکسمون تو قاب عکس و ، یادته؟ بله بدون مکث و یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

دستمون تو دست هم بود یادته؟ غصه هامون کم کم بود، یادته؟

چشم نازت مال من بود یادته؟ دیدن من غدغن بود یادته؟

روزگار قهر و آشتی یادته؟ هیج کس و جز من نداشتی ، یادته؟

رویاهای آسمونی ،یادته؟ قول دادی پیشم بمونی، یادته؟

روزای بی غم و غصه یادته؟ ببینم اول قصه یادته؟

 بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com   

عصر ابراز علاقه یادته؟ خبر خوش کلاغه ،یادته

دست گرمت تو زمستون یادته؟ شونه من زیر بارون یادته؟

واسه خنده اجازه یادته؟ اونا که می گفتی رازه ؛ یادته؟

یادته فال های حافظ تو حیاط ؟ یادته قسم جون شاخه نبات؟

گل سرخا رو نچیدیم یادته؟ یه روزی هم و ندیدیم ؛ یادته؟
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

حرفامون سر صداقت یادته؟ تو ، تو مجازات خیانت ، یادته؟

پنهونی سر قرارا ، یادته؟ تأخیرات توی بهارا یادته؟

گوش ندادیم به نصیحت، یادته؟ گشتنت دنبال فرصت یادته؟

دستات و میخوام بگیرم یادته؟ راستی تو ، بی تو می میرم یادته؟
بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

دونه دادن به کبوتر یادته؟ خاطرات توی دفتر یادته؟

فال با نیت رسیدن یادته؟ طعم قهوه رو چشیدن یادته؟

واسه فال قهوه رو خوردن یادته؟ روزی صد بار بی تو مردن ، یادته؟

یادته دعا، یادته دعای زیر طاقیا ؟ کنار بوته های عقاقیا ؟

زیر اون درخت گیلاس، یادته؟ با دوتا شاخه گل یاس؛ یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com
یادته گفتن راز ،به قاصدک ؟ یادته، چه قدر به هم گفتیم، کمک ؟

فکر بودن توی قایق یادته؟ تو به من گفتی شقایق، یادته؟

پیش هم بودیم نذاشتن، یادته؟ اونا ما رو دوست نداشتن ،یادته؟

نامه بدون امضاء یادته؟ اسم مستعار رویا ، یادته؟

طرح اون انگشتر من یادته؟ پاسخ مختصر من یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

فال حافظ شب یلدا ، یادته؟ اسمم و گذاشتی شیدا یادته؟

چیزی خواستیم از خدامون یادته؟ مستجاب نشد دعامون، یادته؟

چشمون زدن حسودا یادته؟ چشامون شد مثل رودا ، یادته؟

گفتی ما باید جداشیم یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

گفتی ما باید جداشیم یادته؟ گفتی باید بی وفاشیم ، یادته؟


یه دفه ازم بریدی ؛ یادته؟ خط رو اسم من کشیدی ؛یادته؟
گفتی عشق تو هوس بود یادته؟ گفتی خوب بود ولی، بس بود یادته؟

حلقه من دست تو دیدم؛ یادته؟

حلقه من دست تو دیدم یادته؟ کلی سرزنش شنیدم ؛ یادته؟

چشم من به چشمت افتاد یادته؟کاری که دست دلم داد ؛ یادته؟

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com
حالا اومدم، همون جا وایسادم؛

حالا اومدم همون جا وایسادم که تقاضای تو رو جواب دادم

دراوردم از دسم انگشتر و، جا گذاشتمش همونجا ، دفتر و

اما قول دادم به قلبم و خدا، دیگه دل ندم به عشق آدما

حیف شعری که نوشتم یادته ؛ شعر من بدم باشه،

 زیادته، حیف شعری که نوشتم یادته

بهترین و جدیدترین خدمات وبلاگ نویسان جوان                www.bahar22.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:46  توسط عادله   | 

                                                      

                      پیر مردی صبح زود از خانه اش خارج شد.درراه بایک  ماشین تصادف کرد

                      وآسیب دید .عابرانی که رد می شدن به سرعت اورا به اولین درمانگاه

                      رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای پیر مردراپانسمان کردند.سپس به اوگفتند :

                     باید از شماعکسبرداری شودتا جایی از بدنت آسیب وشکستگی ندیده باشد

                    پیر مرد غمگین شدگفت عجله داردونیازی به عکسبرداری نیست پرستاران

                     ازاو دلیل عجله اش راپرسیدنداو گفت:همسرم در خانه سالمندان است .

                   هرصبح به آنجا می روم وصبحانه را با او می خورم .ونمی خواهم دیر شود.

                    اما من که می دانم او چه کس پرستارگفت خودمان به او خبر می دهیم.

                  پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متاسفم

                  او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواهد حتی مرا هم نمی شناسدپرستار با

                 حیرت گفت :وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید چرا هرروز برای صرف

                  صبحانه پیش او می روید ؟پیر مرد با صدایی گرفته وبه آرامی گفت:

                 اما من که می دانم او چه کسی است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:44  توسط عادله   | 

امشب از آسمان ديده تو 
روي شعرم ستاره ميبارد                                               

در سكوت سپيد كاغذها
پنجه هايم جرقه ميكارد  
شعر ديوانه تب آلودم                                          

شرمگين از شيار خواهشها
پيكرش را دوباره مي سوزد
عطش جاودان آتشها
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه ناپيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
از سياهي چرا حذر كردن
شب پر از قطره هاي الماس است
آنچه از شب به جاي مي ماند
عطر سكر آور گل ياس است
آه بگذار گم شوم در تو
كس نيابد ز من نشانه من
روح سوزان آه مرطوب من
بوزد بر تن ترانه من
آه بگذار زين دريچه باز
خفته در پرنيان رويا ها
با پر روشني سفر گيرم
بگذرم از حصار دنياها
داني از زندگي چه ميخواهم
من تو باشم ‚ تو ‚ پاي تا سر تو
زندگي گر هزار باره بود
بار ديگر تو بار ديگر تو
آنچه در من نهفته درياييست
كي توان نهفتنم باشد
با تو زين سهمگين طوفاني
كاش ياراي گفتنم باشد
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
بدوم در ميان صحراها
سر بكوبم به سنگ كوهستان
تن بكوبم به موج دريا ها                                 
بس كه لبريزم از تو مي خواهم
چون غباري ز خود فرو ريزم
زير پاي تو سر نهم آرام
به سبك سايه تو آويزم
آري آغاز دوست داشتن است
گرچه پايان راه نا پيداست
من به پايان دگر نينديشم
كه همين دوست داشتن زيباست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:43  توسط عادله   | 

        می خواهم بدانی

این را که

اگر از پنجره

به ماه بلورین شاخه سرخ                                  

پاییز کند گذر

               بنگرم    

                                                                                                                                                                                        

اگر در کنار آتش     

دست بر خاکستر نرم                                                   

برتن پر چروک هیزم سوخته زنم                                  

همه چیز مرا به سوی تو می آورد

گویی هر آنچه هست

رایحه روشنی ورنگ

قایق های خردی اند

راهی جزیره های تو که چشم براه منند

اینک

اگر اندک اندک دوستم نداشته باشی

من نیز تورا از دل می برم

                           اندک اندک

اگر یکباره فراموشم کنی

در پی من نگرد

زیرا پیش از تو فراموشت کرده ام

اگر توفان بیرق هایی را

که از میان زندگیم می گذرند

بیهوده ودیوانه بخوانی

وسر آن داشته باشی

که مرا در ساحل قلبم

آنجا که ریشه در آن دوانده ام رها کنی

به یاد داشته باش

یک روز

در لحظه یی

دست هایم را بلند خواهم کرد

ریشه هایم را به دوش خواهم کشید

در جستجوی زمینی دیگر.

 

اما اگر روزی

ساعتی

احساس کنی که حلاوت جاودانی ات را

برای من ساخته اند

اگر روزی گلی

بر لبانت بروید در جستجوی من

آه عشق من زیبای خود من

در من تمام شعله ها زبانه خواهد کشید

زیرا در درونم نه چیزی فسرده است ونه چیزی خاموش شده

عشق من حیات از عشق تو می گیرد محبوبم

وتا روزی که تو زنده ای در دستان تو خواهد بود             

بی اینکه از عشق تو جدا شود.

برگرفته از اشعار عاشقانه پابلو نرودا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:43  توسط عادله   | 

به موقع بگو دوستت دارم

وقتي 15 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم ...صورتت از شرم قرمز شد و سرت رو به زير انداختي و لبخند زدي...

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 20 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم

سرت رو روي شونه هام گذاشتي و دستم رو تو دستات گرفتي انگار از اين كه منو از دست بدي وحشت داشتي
---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 25 سالت بود و من بهت گفتم كه دوستت دارم ..

صبحانه مو آماده كردي وبرام آوردي ..پيشونيم رو بوسيدي و

گفتي بهتره عجله كني ..داره ديرت مي شه

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي 30 سالت شد و من بهت گفتم دوستت دارم ..بهم گفتي اگه راستي راستي دوستم داري

.بعد از كارت زود بيا خونه

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي 40 ساله شدي و من بهت گفتم كه دوستت دارم

تو داشتي ميز شام رو تميز مي كردي و گفتي .باشه عزيزم ولي الان وقت اينه كه بري

تو درسها به بچه مون كمك كني

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 50 سالت شد و من بهت گفتم كه دوستت دارم تو همونجور كه بافتني مي بافتي

بهم نكاه كردي و خنديدي

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي 60 سالت شد بهت گفتم كه چقدر دوستت دارم و تو به من لبخند زدي...

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 70 ساله شدي و من بهت گفتم دوستت دارم در حالي كه روي صندلي راحتيمون نشسته بوديم من نامه هاي عاشقانه ات رو كه 50 سال پيش براي من نوشته بودي رو مي خوندم و دستامون تو دست هم بود

---------------------lllllllllllll---------------------

وقتي كه 80 سالت شد ..اين تو بودي كه گفتي كه من رو دوست داري..

نتونستم چيزي بگم ..فقط اشك در چشمام جمع شد

---------------------lllllllllllll---------------------

اون روز بهترين روز زندگي من بود ..چون تو هم گفتي كه منو دوست داري

---------------------lllllllllllll---------------------

به كسي كه دوستش داري بگو كه چقدر بهش علاقه داري

و چقدر در زندگي براش ارزش قائل هستي

چون زماني كه از دستش بدي،

مهم نيست كه چقدر بلند فرياد بزني

اون ديگر صدايت را نخواهد شنيد
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:41  توسط عادله   | 

امروز صفحه ي خالي زندگي ام پر شده بود

ديگر از هيچ كس نمي ترسيدم

گفتني ها را حرف زدم

كودكي ها رو مرور كردم

و زمان فراموش شد

كنار مهرباني تو مهرباني من هيچ بود

همه چيز ارام بود حتي نفس هاي من و تو ...

حتي دل ها هم قدرت اين يكي شدن را نداشتن

من حس مي كردم با تو و كنار تو هستم

نه هزاران كيلومتر دور از تو

امروز باز هم دلتنگي را تجربه كردم

خيلي وقت بود حس دل تنگ شدن نداشتم

زيرا هميشه دل تنگ بودم

امروز خنده هايم بلند بود

و قلبم پر از شادي

انگار نه انگار رختخوابم خيس از اشك بود

كاش مي شد هر لحظه با تو بود و با تو خنديد

كاش زندگي دو صفحه داشت

صفحه ي اول تو صفحه ي دوم من

وهيچ  كس خلوت صفحه ها را به هم نمي ريخت

 وكيبورد هم كار دل را مي كرد

كاش زندگي فقط همين بود فقط همين

كاش مي شد حرف ها رو شست تا صادق مي شدن

كاش مي شد اعتماد را تزريق كرد

تا هركس را دوست داري اعتمادش را جلب كني

كاش مي شد فاصله را از بين برد

تا يك شهر به يك قدم تبديل مي شد

اما سخت تر از اين ها گفتن دوباره دوستت دارم است

و باور اين كه كسي دوستت دارد

كاش مي شد همه چيز را باور كرد

حتي خيال هاي پوچ كودكانه را ...

اما كاش مي شد هيچ چيز خيال نبود

كاش مي شد همه چيز را به واقعيت نزديك كرد

كاش همه چيز حقيقت داشت

حتي يك عشق مجازي

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390ساعت 14:40  توسط عادله   | 

كوك كن ساعتِ خویش !

كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است كوك كن ساعتِ خویش ! كه مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب كوك كن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ كه سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند كوك كن ساعتِ خویش ! كه سحر گاه كسی بقچه در زیر بغل ، راهیِ حمّامی نیست كه تو از لِخ لِخِ دمپایی و تك سرفه ی او برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! رفتگر مُرده و این كوچه دگر خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است كوك كن ساعتِ خویش ! ماكیان ها همه مستِ خوابند شهر هم . . . خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند كوك كن ساعتِ خویش ! كه در این شهر ، دگر مستی نیست كه تو وقتِ سحر ، آنگاه كه از میكده برمی گردد از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی كوك كن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ، و در این شهر سحرخیزی نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:52  توسط عادله   | 

نیست...

برخیز که غیر از تو مرا دادرسی نیست

گویی همه خوابند ، کسی را به کسی نیست

 آزادی و پرواز از آن خاک به این خاک

جز رنج سفر از قفسی تا قفسی نیست

 این قافله از قافله سالار خراب است

اینجا خبر از پیش رو و باز پسی نیست

 تا آئینه رفتم که بگیرم خبر از خویش

دیدم که در آن آئینه هم جز تو کسی نیست

 من در پی خویشم ، به تو بر می خورم اما

آن سان شده ام گم که به من دسترسی نیست

 آن کهنه درختم که تنم زخمی برف است

حیثیت این باغ منم ، خار و خسی نیست

 امروز که محتاج توام ، جای تو خالیست

فردا که می آیی به سراغم نفسی نیست

 در عشق خوشا مرگ که این بودن ناب است

وقتی همه ی بودن ما جز هوسی نیست

ه.ا.سایه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:51  توسط عادله   | 

از زبان پر کشیده ای ... برای لبخند

اخم می کنم

تا ببینی جدی شدم.

چرا اینگونه سراغم می آیی؟

من به تمنای گریه ات نیست،

که تا سال ها،

تا قرن ها،

تا پایان تلخی،

زیر این خاک سرد،

قصد خفتن کرده ام.

معرفتی مانده اگر

یا سر سوزن قلقلکی از بهار گذشته،

برای من،

لبخند بزن ،لبخند !!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:50  توسط عادله   | 

سالها رفت و هنوز

یک نفر نیست بپرسد از من

 که تو از پنجره ی عشق چه ها می خواهی؟

صبح تا نیمه ی شب منتظری

همه جا می نگری

گاه با ماه سخن می گویی

گاه با رهگذران،خبر گمشده ای می جویی

راستی گمشده ات کیست؟

کجاست؟

صدفی در دریا است؟

نوری از روزنه فرداهاست

یا خدایی است که از روز ازل ناپیداست...؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 10:49  توسط عادله   |